پرتال دانشگاهی کشور پرتال دانشگاهی کشور
University Portal of Iran

کلمات مرتبط

    نتایج کارشناسی ارشد 97 نتایج ارشد 97 دفترچه کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد امریه سربازی استخدام تامین اجتماعی استخدام شرکت نفت استخدام آموزش و پرورش استخدام بانک پذیرش بدون کنکور منابع کارشناسی ارشد منابع دکتری استخدام شهرداری آگهی استخدام پليس استخدام نیروی انتظامی لیست همایش های بین المللی لیست سمینار لیست کنفرانس سالن همایش مقاله ISI دانشگاه پيام نور استخدام بانک پاسارگاد سازمان سما استخدام بانک شهر استخدام بانک گردشگری آگهی استخدام بانک صادرات استخدام بانک پارسیان پودمانی علمی کاربردی 97 استخدام دولتی استخدام استانداری استخدام آتش نشانی استخدام وزارت نيرو استخدام ديپلم استخدام برنامه نویس استخدام حسابدار نمونه سئوالات کارشناسی ارشد نمونه سئوالات دکتری ارزشیابی مدرک دانشگاه پیام نور فراگير دانشپذير مدرک دیپلم مدرک کارشناسی انتخاب رشته کنکور سراسری 97 عدح.هق daneshgah پردیس دانشگاهی شهریه دانشگاهها آگهی استخدام تهران azad karshenasi arshad kardani peyvasteh azmoon konkoor mba مجازی mba یکساله مدرک mba
 اخبار دانشگاهی کشور / روانشناسی و علوم تربیتی          15 اسفند 1390 - 05 March 2012


ماهیگیر و بازرگان

روزی ماهیگیرپیری در کنار رودی نشسته بود و به ماهیگیری مشغول بود. مرد بازرگانی او را دید. جلو رفت و به او گفت: ای پیرمرد آیا می دانی که اگر بتوانی دو برابر بیشتر از مقداری که هر روز صید می کنی، ماهیگیری کنی، پس از مدتی با فروش مازاد آن می توانی یک قایق ماهیگیری بخری و میزان صیدت را چند برابر کنی و بعد از فروش مازاد صیدت چند قایق دیگر بخری و میزان صیدت را چندین برابر کنی و سپس می توانی یک شرکت شیلات راه بیندازی و سهامش را به فروش برسانی و یک آدم ثروتمند بشوی؟! پیرمرد ماهیگیر رو به مرد بازرگان می کند و می گوید: پس از اینکه ثروتمند شدم، چه می شود؟ و مرد بازارگان می گوید: می توانی دوران بازنشستگی خود را در کنار نوه ای که دوستش داری به ماهیگیری بپردازی و بی هیچ دغدغه ای خوشبخت و خوشحال باشی. و پیرمرد می گوید: یعنی مثل همین حالا باشم؟!

این داستانی بود که یکی از دوستانم با ذوق و شوق فراوان برایم تعریف کرد و بعد با سکوت به چشمانم نگریست تا تأیید و تشویق مرا هم بشنود. ولی ... ولی ... من... نتوانستم او را خوشحال کنم. چون من نمی توانم این داستان را قبول کنم. در این داستان چیزی مثل یک حقۀ ظریف نهفته است.

به نظر من این داستان می خواهد یک جور قناعت مرتاض گونه را القاء کند. درست مثل این طرز تفکر که "به هرچیزی که داری قانع باش". ظاهر این داستان این است که خوشبختی چیزی است که ما آن را داریم و بعد خودمان آن را از دست خودمان می گیریم و گم اش می کنیم و بعد تا آخر عمر جان می کنیم که آن را به دست بیاوریم و بعد می فهمیم که ای دل غافل این همان چیزی است که داشتیم اش!

ولی یک جور سکون و انزوا و گوشه گیری در این تیپ داستان ها نهفته است که به خوبی درک نمی شود. به نظر من زندگی با همین هیجان ها و جنگیدن ها و تلاش کردن ها و سخت کار کردن ها و حس کمال خواهی ها و رقابت ها و شکست ها و غم ها و شادی ها و ... زندگی است. مسلماً "سنگ جلوی پای کسی می افتد که در حرکت است" و باید بدانیم که "آب هم اگر یکجا بماند می گندد" چه برسد به ما آدمها که برای گندیده شدن بستر خوبی داریم حداقل در قیاس با آب. به هرحال من از شخصیت این بازرگان بیشتر خوشم آمد تا آن ماهیگیر. البته به دوستم چیزی نگفتم که فکر نکند می خواهم ادای آدم های همیشه متفاوت را دربیاورم!







تگ ها داستان کوتاه داستان آموزنده ماهیگیر بازرگان

خبرنامه - شبکه های اجتماعی

آمار سایت

    تندیس جشنواره

    pagerank